زندگی و صد سال تنهایی
هیچوقت آدم راحتی نبودم، از همون بچگی یه جورایی دلخور بودم، ناراحت بودم، بزرگتر که شدم حتی دیگه نمیدونستم از چی دلخورم، همه بهم میگفتن چرا مث بقیه شاد نیستم؟ افسردهم؟ با چیزایی که بقیه حال میکنن حال نمیکنم؟ ولی به نظر خودم همه چی کاملن طبیعی بود. هر کی یجوراییه دیگه، من هم اینجوریم. طبیعی هست به نظرم.
بعدن که بزرگتر شدم وقتی کسی جوکی میگفت پیش خودم میگفتم آخرش بخند ناراحت نشه، یا وقتی کسی یه حکایتی، قصهای، اتفاقی رو میگفت سعی میکردم نشون بدم دارم توجه میکنم تا ناراحت نشه، اهمیت میدادم و ظاهرسازی میکردم. با اینکه کسی ناراحت باشه ازم مشکل داشتم و هنوزم دارم، نمیتونم تحمل کنم، میخوام همه رو راضی کنم، همه بگن آره تو خیلی مردی و این کرسیشعرا، نشون دادی که لاشی نیستی و اینا… ولی خب این ظاهرسازی، این نشون دادن چیزی که نیستم یجورایی خودش لاشیگریه. یجورایی طرف ناراحت میشه از اینکه میبینه تظاهر میکنم، حق هم داره ولی خب… نمیتونم ناراحتی و ناامیدی کسی ازم رو ببینم و تحمل کنم.
بابام اینا وقتی هیفده هیجده ساله بودم یه بار فکر میکردن معتاد شدم من، دورهای بود، خدا رو شکر دست از سرم برداشتن و من تنها شدم دوباره با خودم، تحمل توجه آدما رو ندارم. سختمه. آدم خجالتی نیستم ولی واقعن توی جاهایی که شلوغه یا بهم توجه میشه احساس راحتی نمیکنم. دوس دارم وقتی جایی میرم تبدیل بشم به دکور اونجا، بشم یه میز، بالش، بشم مث تلویزیون یا یخچال، توجه نکنه کسی بهم، همه خودشون باشن و با هم خوش باشن ولی منو نبینن، کسی توی صورتم نیگاه نکنه، توی چشمام. من از ارتباط چشمی اکثر مواقع فرار میکنم، میترسم یجورایی، میترسم توی چشمای کسی نیگاه کنم و ببینه که خبری نیست، دوس ندارم کسی نگرانم بشه، از اینکه دیگران رو نگران کنم هم خوشم نمیاد.
دوس دارم تنها باشم، همه فک میکنن این یجورایی مریضیه ولی خب… نباید توجیه کنم، قبول دارم ممکنه غیرعادی باشه و خب من اینجور راحتم و نمیخوام احساس ناراحتی کنم، همینقد که آدم ناراحتی هستم کافیه بنظرم.

خیلی جالبه پستت مرتضی جان ، درکت میکنم مرد .
من شادم که باشم رگهی تلخی دارم، من مریض نیستم بیماری قلبی دارم
وبلاگ خوبی داری، به منم سر بزن
ولی گذشته از شوخی، بند دوم را خیلی از ماها انجام میدیم، به اسم آداب معاشرت، که تو ذوق کسی نخوره، که هزار دوست کم و یک دشمن بسیار، که الکی دوستا رو از دست ندیم و دشمن نسازیم