چشمام…

رفتم توی هال، نشستم و مث همیشه خیره شدم به دیوار، درگیر صد فکر و خیال… مادرم اومد و با لحن شاکی ازم پرسید: چته باز؟ چشمات چرا اینقد قرمزن؟

- چشمام؟ قرمزن؟

مادرم همینجور داره غر میزنه که حواست نیست به خودت، حوصله نصیحت شنیدن ندارم، پا میشم و میرم سمت آینه، خیره میشم به چشمام، سیاه‌ن؟ نه! قهوه‌ای‌ن، مث مال آقام، خسته‌ن؛ چشمای آقام…

از توی آینه نگاه میکنم به دیوار پشت سرم، عکس آقام، خسته‌س توی عکس، خندون ولی، از اون خنده‌ها که دندونای زرد شده از سیگارش معلوم شده، شبیه خنده‌های من، شبیه من سی سال دیگه، شبیه من الان… خسته‌م، میرم سمت اتاق‌م، پنجره رو وا میکنم و سرما و سوزش یهو صورتم رو میسوزونه، بذا باز بمونه پنجره، خیس عرق‌م و تب دارم.

ساعت هنوز هشت و نیم نشده، شبای زمستون طولانی‌ن، مسخره‌ن، چراغ رو خاموش میکنم و  با پلیور میرم زیر پتو، دولایه و گرم و نرم بقول مادرم، نگاه میکنم به سایه‌‌هایی که از لای نرده‌های پنجره رد شدن و افتادن روی سقف تاریک اتاق، اتاق شده مث یخچال، بخار از دهنم میاد بیرون، سردمه و این خوبه، تمام هیکلم خیس عرق‌ه، تب دارم، خسته‌م، مث آقام…

Leave A Comment