رفتم توی هال، نشستم و مث همیشه خیره شدم به دیوار، درگیر صد فکر و خیال… مادرم اومد و با لحن شاکی ازم پرسید: چته باز؟ چشمات چرا اینقد قرمزن؟

- چشمام؟ قرمزن؟

مادرم همینجور داره غر میزنه که حواست نیست به خودت، حوصله نصیحت شنیدن ندارم، پا میشم و میرم سمت آینه، خیره میشم به چشمام، سیاه‌ن؟ نه! قهوه‌ای‌ن، مث مال آقام، خسته‌ن؛ چشمای آقام…

از توی آینه نگاه میکنم به دیوار پشت سرم، عکس آقام، خسته‌س توی عکس، خندون ولی، از اون خنده‌ها که دندونای زرد شده از سیگارش معلوم شده، شبیه خنده‌های من، شبیه من سی سال دیگه، شبیه من الان… خسته‌م، میرم سمت اتاق‌م، پنجره رو وا میکنم و سرما و سوزش یهو صورتم رو میسوزونه، بذا باز بمونه پنجره، خیس عرق‌م و تب دارم.

ساعت هنوز هشت و نیم نشده، شبای زمستون طولانی‌ن، مسخره‌ن، چراغ رو خاموش میکنم و  با پلیور میرم زیر پتو، دولایه و گرم و نرم بقول مادرم، نگاه میکنم به سایه‌‌هایی که از لای نرده‌های پنجره رد شدن و افتادن روی سقف تاریک اتاق، اتاق شده مث یخچال، بخار از دهنم میاد بیرون، سردمه و این خوبه، تمام هیکلم خیس عرق‌ه، تب دارم، خسته‌م، مث آقام…

از این فیلم‌ها تا حالا دیدین که پایان خوش دارن اصطلاحن؟ از این فیلمها که نهایتن پسر یا دختر سر و سامون گرفته‌ن و رفته‌ن پی زندگی‌شون؟ احتمالن و بنا به کلیشه یه یار و بچه‌ی خوشگل و خونه و زندگی از خودشون دارن؟ بعد برمیدارن میرن سراغ پدر/مادر ‍ییرشون و می‌شینن خیلی خوب میگن و میخندن و اینا؟ از این کلیشه‌ها دیدین دیگه توی فیلمها و سریالها! آبکی یا درست حسابی دیدین دیگه؟ اوکی! خوبه!

دروغ چرا؟ دل منم این کلیشه‌ها رو میخواد این اواخر! دلم آقام رو میخواد! یار دلخواه میخواد! خونه و زندگی و بچه خوب! دلم پایان خوش میخواد! چیزای نرمال و خب ظاهرن کلیشه‌ها هم دیگه شامل حال من نمیشه! یعنی راستش رو بخواین خیلی زور داره که بدونی توی زندگی‌ت حتی کلیشه‌ها، چیزای ساده، نرمالی که بقیه حتی احتمالن حالشون ازش بهم میخوره هم یجورایی واسه‌ت، واسه‌م امر محالن، دست نیافتنی‌ن، اینقد زندگی ‍نشد و زشت و حال بهم‌زن یعنی…

سه سال از فوت آقام گذشت. سه شد چهار الان دیگه ولی نه به همین سادگی که الان دارم میگم، واسه اینکه ۳ بشه ۴ تقریبن من… سه ساله رفته و من موندم اینجور که… سه سال گذشت از اون روزا، سه سال لعنتی ولی هنوزم من توی شوک اون روزهای عجیب‌م.

هیچوقت آدم راحتی نبودم، از همون بچگی یه جورایی دلخور بودم، ناراحت بودم، بزرگتر که شدم حتی دیگه نمیدونستم از چی دلخورم، همه بهم میگفتن چرا مث بقیه شاد نیستم؟ افسرده‌م؟ با چیزایی که بقیه حال میکنن حال نمیکنم؟ ولی به نظر خودم همه چی کاملن طبیعی بود. هر کی یجوراییه دیگه، من هم اینجوری‌م. طبیعی هست به نظرم.

بعدن که بزرگتر شدم وقتی کسی جوکی میگفت پیش خودم میگفتم آخرش بخند ناراحت نشه، یا وقتی کسی یه حکایتی، قصه‌ای، اتفاقی رو میگفت سعی میکردم نشون بدم دارم توجه میکنم تا ناراحت نشه، اهمیت میدادم و ظاهرسازی میکردم. با اینکه کسی ناراحت باشه ازم مشکل داشتم و هنوزم دارم، نمیتونم تحمل کنم، میخوام همه رو راضی کنم، همه بگن آره تو خیلی مردی و این کرسی‌شعرا، نشون دادی که لاشی نیستی و اینا… ولی خب این ظاهرسازی،‌ این نشون دادن چیزی که نیستم یجورایی خودش لاشی‌گریه. یجورایی طرف ناراحت میشه از اینکه می‌بینه تظاهر میکنم، حق هم داره ولی خب… نمیتونم ناراحتی و ناامیدی کسی ازم رو ببینم و تحمل کنم.

بابام اینا وقتی هیفده هیجده ساله بودم یه بار فکر میکردن معتاد شدم من، دوره‌ای بود، خدا رو شکر دست از سرم برداشتن و من تنها شدم دوباره با خودم، تحمل توجه آدما رو ندارم. سختمه. آدم خجالتی نیستم ولی واقعن توی جاهایی که شلوغه یا بهم توجه میشه احساس راحتی نمیکنم. دوس دارم وقتی جایی میرم تبدیل بشم به دکور اونجا، بشم یه میز، بالش،‌ بشم مث تلویزیون یا یخچال، توجه نکنه کسی بهم، همه خودشون باشن و با هم خوش باشن ولی منو نبینن، کسی توی صورتم نیگاه نکنه، توی چشمام. من از ارتباط چشمی اکثر مواقع فرار میکنم،‌ میترسم یجورایی، میترسم توی چشمای کسی نیگاه کنم و ببینه که خبری نیست، دوس ندارم کسی نگرانم بشه، از اینکه دیگران رو نگران کنم هم خوشم نمیاد.

دوس دارم تنها باشم، همه فک میکنن این یجورایی مریضیه ولی خب… نباید توجیه کنم، قبول دارم ممکنه غیرعادی باشه و خب من اینجور راحتم و نمیخوام احساس ناراحتی کنم،‌ همینقد که آدم ناراحتی هستم کافیه بنظرم.

برای شروع فکر میکردم بشه از پست‌های مفید شروع کرد، از این پست‌هایی که بقیه می‌نویسن، ده دلیل برای خواندن، دیدن، شنیدن، خریدن و فک کردن به فولان… این فولان می‌تونه یه آلبوم موزیک باشه یا یه فیلم یا کتاب یا هر چی… در کل این پست‌های مثبت، خوب، حال بهم‌زن، از این پستا که بقیه میان و از این کامنتای در بهترین حالت احمقانه میگن “خوشحال شدم که با وبلاگ شما آشنا شدم، با شما…" یعنی حقیقتش رو بخواین فک میکردم و انرژی‌ش رو توی خودم می‌دیدم که حداقل یک ماه اول بتونم مث یه آدم مثبت باشم و کمی حرکت بزنم و کمی جو وبلاگ‌داری بگیرتم و اینا… ولی خب، خیال باطلی بود ظاهرن… احساس خالی بودن میکنم و یه آدمی مث من فک نکنم بتونه حرکتی بزنه فعلن، با این شرایط.

شاید اوضاع درست شه تا چن روز دیگه و اینجا دو سه تا پست خوب نوشتم و منتشر کردم و کرکره این بلاگ رو دادم بالا رسمن. ولی خب… بگذریم. به امید اون روز که تا هفته دیگه بیاد! چونکه میگن آدم به امید زنده‌س، من هم هنوز متاسفانه ته‌دلم یجورایی روشنه، بعله! اینقد وقیح و احمق!

اینکه آخرین بار کی بود که واسه بلاگ خودم یا سایتام مطلبی نوشتم درست خاطرم نیست، شاید یه سال قبل،‌ شاید هم بیشتر، یادمه پست‌های آخر بلاگم نوشتن واسم یه عذاب شده بود، این که مدام حرفا و مشکلات اون وقتام رو تکرار میکردم توی پست‌های مختلف و کاری از دستم برنمیومد عصبی‌م میکرد‌ ولی خب از اون روزا زمان نسبتن زیادی گذشته، مشکلات قبلی‌م حل شده و یا حداقل با حل نشدن‌شون کنار اومدم و میتونم واسه لحظاتی نادیده‌شون بگیرم و روی چیزای دیگه تمرکز کنم، بنابراین این وبلاگ رو راه انداختم چون حس میکنم حرفایی دارم که باید بنویسم‌شون، حداقل واسه خودم، خصوصن از چن وقت پیش که فعالیتم رو توی سوشال‌نتورک‌ها کم کردم این حرفا بیشتر هم شدن، طوری که بعضی وقتا می‌نویسم، گاهی متن‌هایی از سر برانگیخته‌شدن احساسات یا جوش آوردن مغز. خلاصه اینکه این وبلاگ راه افتاده و برای شروع میشه خیلی کارها کرد، میشه یه متن قشنگ از یه کتاب قشنگ copy و paste کرد، میشه اسکول شد و فان نوشت یا میشه شبیه قبلنای خودم، خودمون، خیلی رسمی و مسخره نوشت:

"این اولین پست وبلاگ جدید من است، اینجا خانه جدید من است،‌ اینجا من از فولانم و بهمانم می‌نویسم چونکه اینجا من خدام!!"

آره! میشه نوشت و نوشت و نوشت و هزار و یک حرف رو به زبون آورد و تایپ کرد، حالا مربوط یا نامربوط… همه این حرفا رو باید زد تا شروع کرد، مث الان من.

    • درباره من

      چهره مرتضی بهمنیمن مرتضا بهمنی‌م، 24 ساله‌م و اینجا، وبلاگ د رکوئیم، درباره زندگی که میکنم(و نمیکنم) و موزیک و کتاب‌هایی که میشنفم و میخونم و موضوعات دیگه که الان واسه خودم هم مشخص نیست می‌نویسم. ‌در صورتی که تمایل دارین از من و این بلاگ بیشتر بدونید لطفن از صفحه درباره من دیدن کنید و اگر علاقمند به دنبال کردن نوشته‌های این وبلاگ هستین می‌بایست مشترک فید وبلاگ بشین.