از این فیلم‌ها تا حالا دیدین که پایان خوش دارن اصطلاحن؟ از این فیلمها که نهایتن پسر یا دختر سر و سامون گرفته‌ن و رفته‌ن پی زندگی‌شون؟ احتمالن و بنا به کلیشه یه یار و بچه‌ی خوشگل و خونه و زندگی از خودشون دارن؟ بعد برمیدارن میرن سراغ پدر/مادر ‍ییرشون و می‌شینن خیلی خوب میگن و میخندن و اینا؟ از این کلیشه‌ها دیدین دیگه توی فیلمها و سریالها! آبکی یا درست حسابی دیدین دیگه؟ اوکی! خوبه!

دروغ چرا؟ دل منم این کلیشه‌ها رو میخواد این اواخر! دلم آقام رو میخواد! یار دلخواه میخواد! خونه و زندگی و بچه خوب! دلم پایان خوش میخواد! چیزای نرمال و خب ظاهرن کلیشه‌ها هم دیگه شامل حال من نمیشه! یعنی راستش رو بخواین خیلی زور داره که بدونی توی زندگی‌ت حتی کلیشه‌ها، چیزای ساده، نرمالی که بقیه حتی احتمالن حالشون ازش بهم میخوره هم یجورایی واسه‌ت، واسه‌م امر محالن، دست نیافتنی‌ن، اینقد زندگی ‍نشد و زشت و حال بهم‌زن یعنی…

سه سال از فوت آقام گذشت. سه شد چهار الان دیگه ولی نه به همین سادگی که الان دارم میگم، واسه اینکه ۳ بشه ۴ تقریبن من… سه ساله رفته و من موندم اینجور که… سه سال گذشت از اون روزا، سه سال لعنتی ولی هنوزم من توی شوک اون روزهای عجیب‌م.

    • درباره من

      چهره مرتضی بهمنیمن مرتضا بهمنی‌م، 24 ساله‌م و اینجا، وبلاگ د رکوئیم، درباره زندگی که میکنم(و نمیکنم) و موزیک و کتاب‌هایی که میشنفم و میخونم و موضوعات دیگه که الان واسه خودم هم مشخص نیست می‌نویسم. ‌در صورتی که تمایل دارین از من و این بلاگ بیشتر بدونید لطفن از صفحه درباره من دیدن کنید و اگر علاقمند به دنبال کردن نوشته‌های این وبلاگ هستین می‌بایست مشترک فید وبلاگ بشین.